تبليغاتX
چینوت

چینوت

تارنگار اجتماعی ادبی هنری

 

̎̎ اهورامزدا این کشور را از دشمن، خشکسالی و دروغ محفوظ بدارد. ̎

این نیایش و گفته ی معروف داریوش هخامنشی چنان در افواه شایع و بر سر زبان هاست که تقریبا۫ همگان آن را شنیده اند، با این حال پیام اصلی آن پس از قرن ها همچنان تازه و راه گشاست. در اینجا ذکر چند نکته خالی از لطف نیست.

۱- تا زمانی که شخص یا جامعه ای با مسئله ای به طور مستقیم درگیر نبوده و زندگی و بقای خود را متأثر از آن نبیند، از آن تبّری نجسته و در گفتار و نوشتار و دعاهای خود از آن مصونیت نمی طلبد. مثلا کشوری را در منطقه استوایی و نواحی جنگل های بارانی تصور کنید که همواره با باران های سیل آسا و آب گرفتگی دست به گریبان است. واضح است که مردم این سرزمین معنای خشکسالی را نمی فهمند و اگر دعایی کنند و آرزویی در این باره داشته باشند برای در امان ماندن از سیل و ویرانی است. یا به همین ترتیب مردم ساکن قطب معنای گرمای سوزان، کویر و شن های روان را نمی دانند. تمدن ایرانی در زمان باستان بر پایه ی کشاورزی بنا شده و اهمیت آن به حدی بوده که فیثاغورث در سفرنامه خود می نویسد داریوش هخامنشی در مراسم تاجگذاری خود لباس دهقانان پوشید و بخشی از روز را در کشتزار به مانند دهقانان به کار پرداخت. در واقع این بخشی از مراسم تاجگذازی پادشاهان هخامنشی بوده است. واضح است که در سرزمین دهقانی و کم آب ایران، خشکسالی عاملی ویران کننده است که اقتصاد جامعه و اقتدار حکومت را در رقابت با تمدن های رقیب به شدت کاهش می داده است.

٢- به نظر می رسد دروغ نیز یکی از آن بلاهای خانمان سوز است که جامعه ایرانی از همان ابتدا به آن مبتلا بوده است. زیرا اگر چنین نمی بود، این واژه می توانست با دغدغه های مهم دیگری جایگزین شود. در ظاهر اهمیت بلا هایی مانند بیماری های فراگیر، طاعون،وبا و ... در جوامع اولیه بسیار بیشتر است. زیرا هر زمان که شیوع می یافته اند درصد قابل توجهی از جمعیت را مبتلا کرده و از بین می برده اند. اما آنچه از نوشته های تاریخ نگاران باستان برمی آید این است که دروغ، تزویر و دورویی در میان ایرانیان رواج داشته و نیاکان ما به فراست دریافته بودند که دروغ از هر طاعونی ویران کننده تر است. زیرا اگر طاعون ویران کننده جسم است، دروغ ویرانگر روان افراد و جوامع است.

٣- دشمن هم همواره مشتری دست به نقد ما بوده است.گفته می شود ایران کشوری است که در طول تاریخ خود بیش از 1200 جنگ مهم داشته است. اطراف مرزهای سرزمینی ایران همواره اقوامی بوده اند که یا با ما مشکلات مرزی داشته اند یا ایدئولوژیکی و یا در سودای کشورگشایی و تسلط بر موقعیت استراتژیک ایران بوده اند. اگر هم زمانی هیچ یک از اینها در کار نبوده. با درایت و دستان خودمان دشمنی تمام عیار برای خود تراشیده ایم. 

اکنون ما می دانیم که داریوش هخامنشی هر چه بوده، مستجاب الدعوه نبوده. اما اگر امروز پس از ٢۵ قرن، بخواهیم دعایی بر همین سیاق برای سرزمین خود بکنیم از کدام "سه واژه" استفاده می کنیم؟

 

پاسخ خود را به عنوان نظر بنویسید.

نویسنده: پت

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 0:24  توسط پت یا مت  | 

صفات پسندیده ایرانیان

 ". . . ما باید فکر کنیم که تمام بیگانگانی که با ما ایرانیان رفت و آمد و سر و کار و نشست و بر خاست و آشنایی پیدا کرده اند تقریبا همه بالاتفاق و یک زبان گفته و نوشته اند که ما ایرانیان مردمی با استعداد و تمدن منش و خون گرم و با عاطفه هستیم و در معاشرت با دیگران دارای خاصیتهای ممتاز بسیار مطلوب و دلپسندی هستیم که عموما ستوده اند و ما را تیز هوش و سریع الانتقال و حاضر جواب و خوش مشرب و خوشمزه و خوش سلیقه و با ذوق و خوش صحبت و خوش معاشرت شناخته اند و تقریبا همه بدون استثناء تصدیق نموده اند که ایرانی آدمی است بلند نظر و مبادی آداب و مهمان نواز و دست و دل باز و عموما آبرومند که با سیلی صورت خود را گلگون نگاه می دارد و خلاصه آنکه مردم ایران را با قابلیت و با استعداد و صاحب لیاقت می دانند و سرباز ایرانی را از لحاظ قناعت و به اندک راضی بودن و به قبول سختی و مشقت و حتی به شجاعت و از خود گذشتگی می ستایند و روستاییان ایرانی را – یعنی اکثریت کامل ساکنین آب و خاک این کشور – را زحمتکش و قانع و وفاپرور و خوش باطن و با ایمان و اهل رضا و توکل می دانند. دانشجویان ما در مدارس فرنگستان عموما بالاتر از متوسط هستند و حتی عده نسبتا قابل توجهی از آنها از جمله دانشجویان ممتاز به حساب می آیند و هزار و چهارصد سال پیش در حق ما گفته اند که " اگر علم در ثریا باشد مردمی از مردم پارس بر آن دست خواهند یافت" .

 صفات نه چندان پسندیده ایرانیان !

 ". . . داریوش بزرگ در لوحه زرین خود دعا کرده است که خدا کشور او را از دروغ حفظ کند. معلوم نیست آن مرحوم چه ناخدمتی در پیشگاه خداوند کرده بود که دعایش وارونه مستجاب شده یعنی خدا آفت دروغ را که از مهلک ترین آفات است بر ملت او مسلط ساخته است. ما سلام و علیکمان با همدیگردروغی و ساختگی است ؛ قهرمان دروغ ؛ مهرمان دروغ ؛ کسبمان دروغ ؛ تجارتمان دروغ ؛ دفتر و دستکمان دروغ. ما که ملتیم به دولتمان دروغ می گوییم تا دولت هم مجبور شود به ما دروغ بگوید . . . " ". . . یکی از خصوصیات اخلاقی بارز و برجسته ما را همانا خودپسندی و خود ستایی و خود نمایی دانسته اند و ما را مردمی از خود راضی تشخیص داده اند که نمی خواهیم زیر بار این معنی برویم که معایبی هم داریم و اگر کسی ولو از روی خیرخواهی محض هم باشد از معایب و نقایص ما سخنی بر زبان جاری سازد او را بد خواه خود دانسته به دیده دشمنی به او می نگریم. . . " ". . . یکی از جملاتی که خیلی بین ایرانیها معمول است این است که به جان یکدیگر قسم می خورند و می گویند به جان عزیز شما و یا به مرگ شما و اینطور نشان می دهند که وجود شما برای آنها گرانبهاترین چیزهاست و حال اگر پشت بکنید شروع به بد گویی خواهند کرد و دهها عیب برای شما پیدا خواهند نمود . . . دروغ ناخوشی ملی و عیب فطری ایشان است و قسم شاهد بزرگ این معنی. قسم های ایشان را ببینید ؛ سخن راست را چه احتیاج به قسم است؟ به جان تو – به جان خودم – به مرگ اولادم – به روح پدر و مادرم – به شاه – به جقه شاه – به مرگ تو – به ریش تو – به سبیل تو – به سلام و علیک – به نان و نمک – به پیغمبر – به اجداد طاهرین پیغمبر – به قبله – به حسن- به حسین – به چهارده معصوم – به دوازده امام – الا آخر ! خلاصه آنکه از روح و جان مرده و زنده گرفته تا به سر و چشم مقدس و ریش و سبیل مبارک و دندان شکسته و بازوی بریده تا به آتش و چراغ و آب همه را مایه می گذارند تا دروغ خود را به کرسی بنشانند. . ." ". . . محال است که انسان یک ربع ساعت با یک ایرانی صحبت بدارد بدون آنکه اصطلاحاتی از قبیل ماشاءالله – انشاءالله – استغفرالله – سبحان الله – الحمدالله و عبارات دیگری از همین نوع را با آب و تاب تمام به شیوه مـومنین و ابرار از بیخ گلو و بن دماغ تلفظ شده نشنود ولی در عین حال حقیقتی است غیر قابل انکار که از بیست نفر ایرانی که به این شیوه تقدس به خرج می دهند و جانماز آب می کشند یک نفرشان صادق نیست. . ." و بالاخره همین ایرانی . . . ". . . همیشه شخصیت مخصوص به خودش را حفظ می نماید و این شخصیت عبارت است از یک نوع نرمی و انعطاف پذیری که به هر شکلی در می آیند. اگر ایرانیان توانستند در مقابل آن همه حمله و هجوم و استیلا استقامت بورزند و زنده بمانند تنها از راه خم کردن گردن و سر فرود آوردن بوده است در صورتی که اگر می خواستند بجنگند بلاشک به کلی از میان رفته و قلع و قمع و ریشه کن شده بودند و به همین ملاحظه در مقابل وحشیگری و سبعیت و زور و نادانی و خشونت هوشمندی و مهارت را سپر خود ساختند و به همین وسیله توانستند اسرار و هنرهای خود را در سینه پنهان و محفوظ بدارند و حقایق و معانی گرانبها را از خطر بر کنار داشته مصون بدارند و از برکت سلاح "کتمان" که بعد ها در مقابل تعصبهای مذهبی بکار بردند توانستند زنده بمانند.

 بر گرفته از کتاب خلقیات ما ایرانیان نوشته سید محمد علی جمالزاده

منبع: سایت انجمن فرهنگی پارس

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 1:6  توسط پت یا مت  | 

این دود سیه فام که از بام وطن خاست

از ماست که بر ماست

وین شعله ی سوزان که برآمد ز چپ و راست

از ماست که بر ماست

جان گر به لب ما رسد، از غیر ننالیم

با کس نسگالیم

از خویش بنالیم که جان سخن این جاست

از ماست که بر ماست

 

 

ملک الشعرا بهار 

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 12:11  توسط پت یا مت  | 

 

 

از جمله جاهایی که مسئله مرگ به شکلی بسیار پررنگ در شاهنامه مطرح می شود و بیشترین تاثیر را در خواننده برمی انگیزد یکی مرگ سهراب بدست رستم و دیگری مرگ خود رستم بدست شغاد است. مقدمه داستان رستم و سهراب با ابیاتی شکوهمند در باره مرگ آغاز می شود:

 

 

اگر تند بادی برآید زکُنج       به زیر افکند نارسیده تُرُنج

ستمکاره خوانیمش ار دادگر     هنرمند دانیمش ار بی هنر

اگر مرگ داد است، بیداد چیست     زداد این همه بانگ و فریاد چیست

از این راز جان تو آگاه نیست     بدین پرده اندر تو را راه نیست

همه تا درِ آز رفته فراز     به کس بر نشد این درِ راز باز

.  .  .

چنان دان که داد است و بیداد نیست     چو داد آمدش جای فریاد نیست

جوانی و پیری به نزدیک مرگ      یکی دان چو اندر بدن نیست برگ

دل از نور ایمان گر اکنده ای     تو را خامشی به که تو بنده ای

 

همچنین است در فرجام کار رستم آنجا که شغاد، رستم را به نخجیرگاه می برد. شغاد از پیش گودال هایی در زمین کنده و کف گودال ها را نیزه کاشته است. رستم بی خبر از نیرنگ و ناجوانمردی شغاد با وی همراه می شود. رخش اما گویی پی به چیزی برده باشد، سُم بر  زمین می کوبد و از رفتن باز می ماند:

 

 

همی جست و ترسان شد و از بوی خاک     زمین را به نعلش همی کرد چاک

بزد گام رخش تگاور به راه     چنین تا بیامد میان دو چاه

                                                                                                  

رستم از رخش دلگیر می شود:

 

 

دل رستم از رخش شد پر ز خشم     زمانش خرد را بپوشید چشم

یکی تازیانه برآورد نرم     بزد نیک دل رخش را کرد گرم

چو او تنگ شد درمیان دو چاه     ز چنگ زمانه همی جُست راه

دو پایش فرو شد به یک چاهسار     نبد جای آویزش و کارزار

 

اسب و سوار هر دو به درون چاه نیزه فرو می افتند.در حقیقت، رستم که بارها هوشیاری رخش را آزموده واز دلیری او کاملاً آگاه است، لحظه ای درنگ نمی کند و علت سم بر زمین کوفتن و سرکشی رخش را جستجو نمی کند. فردوسی در توجیه این امر چنین می گوید:

 

به چیزی که آید کسی را زمان     بپیچد دلش، کور گردد گمان

چنین است کار جهان جهان      نخواهد گشادن به ما بر نهان

 

 

نگاه فردوسی به مرگ در این دو داستان، نگاهی عامیانه و جبری است. زمانی که مرگ فرا رسد هوش و دانش انسان در مغاک می شود. حتی چشم جهان دیده ی رستم نیز بر حقایق بسته می شود و باپای خود به سوی مرگ می رود. این اتفاق پیش تر نیز برای رستم در نبرد با سهراب رخ می دهد. او چشم خود را بر حقایق می بندد هر چند که سرانجام سهراب قربانی این تقدیر می گردد. به اعتقاد فردوسی انسان چاره ای جز پذیرش تقدیر ندارد.

 

شکاریم یکسر همه پیش مرگ     سر زیر تاج و سر زیر ترگ

چو آیدش هنگام بیرون کنند     وزان پس ندانیم تا چون کنند

 

 

نوشته شده توسط پت

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 12:24  توسط پت یا مت  | 

 

اهمیت و محوریت سکسوالیته در جوامع مدرن به حدی است که می توان گفت انسان مدرن انگاره بنیادین زندگی خود را بر پایه آن نهاده است. فروید را بایستی منادی این نگاه بنیادین به سکسوالیته دانست. به اعتقاد وی محرک یا رانه اصلی انسان از بدو تولد تمایلات جنسی است. فروید سیر شکل گیری و بروز تمایلات جنسی را از همان آغاز تولد تا بزرگسالی به سه دسته تقسیم می کند و معتقد است که حتی نوزادی که پستان مادرش  را می مکد تا بقای خویش را حفظ نماید نیز بهره مند از لذتی جنسی است که وی این مرحله را مرحله دهانی می داند. فروید برای ادعاهای خود در حوزه سکس شواهد و مستنداتی فراوان ارائه می دهد و به نظر می رسد که انسان مدرن استدلال های او را پذیرفته و ظهور وی را در دوران اخیر به عنوان آغاز دوره ی جدیدی از شکل گیری مکانیزم های سکسوالیته در جوامع مدرن غربی دانسته است. به اعتقاد میشل فوکو، سامانه ی سکسوالیته در دهه های اخیر بسیار گسترش یافته ، متکثر شده و حوزه ی گفتمانی وسیعی را بوجود آورده است. هر یک از این حوزه های گسترده ی گفتمانی برای خود طرفدارانی داشته و به فراخور ، در پی کسب حقوق و مشروعیت برای خود بوده اند. به طوریکه می توان دید انواع آنچه که در جوامع سنتی و مذهبی به نام انحراف یا خلاف طبیعت شناخته می شود، در جوامع غربی و مدرن، تثبیت شده و برای خویش کسب مشروعیت کرده اند. ازدواج با محارم، زنای محسنه، همجنس بازی در بین زنان و مردان، حیوان دوستی و... از این دسته اند. این گرایش های متنوع در حوزه ی سکس ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 12:19  توسط پت یا مت  |